نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

ماه مامان و بابا ۷سال و ۱۱ماهگیت مبارک

1400/3/17 10:50
نویسنده : مامان و بابا
411 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به ماه ترین دختر دنیا
نیکا جونم دیروز ۷سال و یازده ماهه شدی🥰🥰مبارکت باشه عشق دلم،وااااااای یعنی یک ماه دیگه تولدته عزیز دلمچقدر خوشحالم،چقدر روزهای با تو بودن خوبه،چقدر زود می گذره،چقدر تو با شیرین زبونیهات و کارهای بامزت،با هم فیلم دیدنهامون، خاله بازیهامون،باربی بازیهامون،سرمون گرم می کنی،چقدر تو به من و بابایی عشق و انگیزه و انرژی میدی،چقدر تو آخر احساسی🥰با نقاشی کشیدنهات با کاردستی درست کردنهات
نیکای عزیزم هر چی درباره تو بنویسم باز همه کمی،فقط اگه بخوام یک کلمه درباره تو بگم اینکه که

مرسی که هستی

من و بابایی خیلی خیلی دوست داریم و همه کار می کنیم که تو شاد زندگی کنی🥰🥰

خوب برم سر اصل مطلب
دیروز بابایی بعد اظهر ساعت ۲رفت سرکار،من هم با خودم فکرکردم امروز ماهگرد دخترمه،دست به کار شدم یه کیک برات درست کردم،وقتی به تو گفتم کلی ذوق کردی و من بوس کردی🥰هم زمان که کیک گذاشتم تو مایکروفر که آماده بشه،چون الویه خیلی دوست داری الویه هم به افتخار تو درست کردم

باز هم کلی تشکر کردی،من فدای تو بشم انقدر بامعرفتی🤩🤩🤩🤩🤩🤩
به مامان جون زنگ زدم گفتم داریم میایم تو آلاچیق شما ماهگرد بگیریم،مامان جون هم خیلی خوشحال شد،خلاصه ساعت ۷همه چیز آماده شد وقتی داشتیم حاظر می شدیم تو به من گفتی برای ماهگرد هم کادو میگیرن من هم الکی گفتم نه مامان انشاءالله تولدت تو هم گفتی آهانچند تا بادکنک هم شب قبلش بابایی برات خریده بود که فیجت درست کنی،من به شما گفتم بیار بادشون کنیم با نخ ببندیمشون بعد باهاشون فیجت درست کن تو هم قبول کردی
تو دوست داشتی مامان جون تزیین بادکنکارو نبینه رسیدیم تند تند بادشون کردی من هم گره زدم وصلشون کردم به آلاچیق،وقتی مامان جون صدا کردم و اومدیم پیش تو دیدم دور کیک روی میز با برگ های درخت تزیین کردی🥰🥰🥰
آخه تو چرا انقدر عشقیمامان جون هم با دیدن این صحنه کلی تورو ناز داد

من چون می خواستم برات یه هدیه کوچیک بخرم به بهونه نان باگت و نوشابه برای الویه رفتم مغازه،مامان جون هم گفت برای اون هم بگیرم ،دوتا هدیه ناقابل برات خریدم🥰🥰برگشتم باباحاجی هم رفته بود پیاده روی همون موقع برگشت و ۴تایی برات ماهگرد گرفتیم البته بابایی هم همون موقع تماس تصویری گرفت در واقع تو ماهگردت بود🙂🙂
کلی عکس گرفتیم و کیک و چایی خوردیم و تو رقصیدی و کیف کردیم🥰🥰🥰🥰🥰


چند روزه روبروی بلوک مامان جون که دوچرخه بازی می کنی یه دوست پیدا کردی که یکسال بزرگ تر از خودته اسمش دریا ست وقتی با هم بازی می کنید کلی ذوق می کنید انگار چند ساله باهم دوستید🥰🥰🥰دیشب هم دوباره موقع دوچرخه سواری همدیگرو دیدید کلی ذوق کردین باهم دیگه مسابقه گذاشتید از ته دل جیغ میزدین و تصمیم گرفتین از این به بعد به هم بگید سیسی یعنی خواهر🥰🥰🥰🥰
دورت بگردم که انقدر خوبی همه عاشقت میشن


از اونجا اومدیم خونه مامان جون شما سریع فیجت درست کردی و به مامان جون گفتی برات پفک هندی و شربت درست کنه شروع کردی بازی کردن🥰🥰

بعدش هم شام خوردیم کلی مزه داد


بعدش هم زنگ زدی بابایی راضیش کردی بخوابیم بابایی هم قبول کرد
بعد از اینکه بابایی اومد به بابا گفتی لطفا ناخن هام بزار بابایی هم با اینکه خسته بود بنده خدا برات گذاشت

فدات بشم که انقدر ناز و آروم خوابیدی

عشق مامان و بابا انشاءالله همیشه شاد و سلامت باشی

پسندها (3)

نظرات (2)


19 خرداد 00 4:30
ماهگرد نیکا جون کلی مبارکه♡♡
مامان و بابا
پاسخ
ممنون عزیزم😘😘

16 مرداد 00 15:16
ببخشید اون گربه که کنار پول ها هست فیجته؟
مامان و بابا
پاسخ
نه عزیزم